نوارهای گم‌شده‌ی استیو جابز ـ قسمت پنجم


نویسنده: برنت شلندر / ترجمه: علی نعمتی شهاب

جابز کمي بعد از تصميم‌ش براي اجازه دادن به لستر و کاتمول براي توليد فيلم‌هاي تبليغاتي و کوتاه، خرگوشی را از کلاه جادويي‌ش بيرون کشيد: او در مورد يک قرارداد بازاريابي و توزيع 26 ميليون دلاري با ديسني مذاکره کرد که طبق آن ديسني سرمايه‌ي لازم براي توليد يک انيميشن بلند تهيه شده توسط رايانه را تأمين مي‌کرد. با توجه به اين‌که ديسني مشتري پيکسار بود و نرم‌افزار پيکسار را براي مديريت انيماتورهاي معمولی خودش خريداري کرده بود، مديرعامل وقت ديسني مايکل آيسنر و رئيس واحد انيميشن جفري کاتزنبرگ کاملا از اين مسئله آگاه بودند که فناوري پيکسار کاملا نو و انحصاري است. ضمنا لستر هم بارقه‌هايي از هوشمندي را در نوعي جديد از انيماتورها از خود نشان داده بود.

جابز در مورد دو مدير ارشد ديسني قضاوت منصفانه‌اي داشت. او به من گفت آن دو نفر “اشتباه‌شان اين بود که فناوري را درک نمي‌کردند. آن‌ها تصور مي‌کردند پول‌شان را وسط ميز مي‌گذارند و همه چيز خودش درست مي‌شود. اما آن‌ها هيچ حسي نداشتند که واقعا چه خبر است.” زمان‌هايي مي‌رسيد که او از بي‌اعتنايي‌هايي که با آن‌ها مواجه مي‌شد، به‌شدت عصباني مي‌شد. وقتي از او پرسيدم چه چيزي شراکت ابتدايي ميان آي‌بي‌ام و نکست را از بين برد شروع به ياوه‌سرايي کرد: “سران آي‌بي‌ام هيچ چيزي در مورد رايانه‌ها نمي‌دانند. هيچ چيزي. هيچ چيزي.” در مقابل: “سران ديسني همه چيز را در مورد اين‌که يک فيلم واقعا خوب چه چيزي هست و چه چيزي نیست را مي‌دانند.”

حتي با وجود اين‌که او باور داشت کاتزنبرگ و آيسنر هيچ حسي در مورد اين‌که پيکسار چقدر مي‌تواند آن‌ها را پيش ببرد نداشتند، جابز متقاعد شده بود که فناوري پيکسار مي‌تواند در مدل کسب و کار صنعت انيميشن ـ که يک هنر دستي محسوب مي‌شد ـ انقلابي ايجاد کند. او متوجه شده بود که شراکت با دیسنی کم و بيش شرکت را حفظ مي‌کند. خودش مي‌گفت: “اين بزرگ‌ترين کاري است که من براي پيکسار انجام دادم.” بنابراين او يک توافق‌نامه‌ي همکاري ميان دو شرکت منعقد کرد. “بيم و هراس‌هاي بسياري وجود داشت؛ اما در عمل ساختن يک فيلم عالي هدف مشترک همه بود. يک راه براي غلبه بر ترس از شراکت، تشخيص مشابهت ارزش‌هاي شريک‌تان است: اين‌که چيزهايي که شما به آن‌ها اهميت مي‌دهيد دقيقا همان‌هايي است که براي آن‌ها مهم‌اند. به‌عقيده‌ي من اين کار ترس را از بين مي‌برد و يک شراکت عالي ايجاد مي‌کند؛ فرقي هم ندارد قصدتان همکاري با يک شرکت ديگر باشد يا ازدواج کردن.

سپس او شروع به طراحي سازماني کرد که مي‌توانست يک فيلم عالي و خيلي چيزهاي ديگر را توليد کند. هجوم او به هاليوود به او درس بزرگي را آموخت: “من شروع کردم به ياد گرفتن در مورد اين‌که فيلم‌ها چطور ساخته مي‌شوند. اساسا اين کار مثل جمع کردن تعدادي کولي دور هم است که بعد از ساخت فيلم هم از یکدیگر جدا مي‌شوند. مشکل اين‌جا بود که ما مي‌خواستيم يک شرکت بسازيم؛ نه اين‌که تنها يک فيلم توليد کنيم.”

اين بار خبري از گفتگوهاي احمقانه درباره‌ي يک شرکت “باز” نبود. او به من گفت: “ساختار انگيزشي ما کار کرد. بدين ترتيب من متوجه شدم تو بايد بسيار مواظب اين باشي که چه انگيزه‌اي به آدم‌‌ها مي‌دهي؛ چون هر يک از ساختارهاي مختلف انگيزشي مي‌توانند پيامدهاي متفاوت و غيرقابل پيش‌بيني داشته باشند. هر کسي در پيکسار براي توسعه‌ي شرکت انگيخته مي‌شود. چه روي فيلم‌ها کار کند، چه روي يک محصول بالقوه‌ي قابل عرضه براي مصرف‌کنندگان خانگي و چه روي يک سي‌دي‌‌ ـ رام. ترکيب خلاقيت و استعدادهاي فني آن‌ها هر چه که باشد، ما از آن‌ها مي‌خواهيم انگيزه‌شان موفقيت کل شرکت باشد.

جزئيات ديگري در مورد پاداش‌ها وجود داشت که نشان مي‌دهند جابز چگونه کاملا توانست ارزش‌هاي دره‌ي سيليکون و هاليوود را در هم بیامیزد. پيکسار به انيماتورهاي‌ش به‌اندازه‌ي نابغه‌هاي نرم‌افزارش حقوق مي‌داد (اين كار آغازکننده‌ي مسير افزايش حقوق‌ انیماتورها بود که کاتزنبرگ در اواخر آن دهه در دريم‌ورکز آن را تسريع بخشيد.) جابز در مورد دو اردوگاه مستقل استعدادهاي پيکسار به من گفت: “بعضي آدم‌ها مي‌گويند ما بايد براي يکي از آن‌ها ارزش بيش‌تري نسبت به آن يکي قائل باشيم؛ اما ما آن‌ها را هم‌ارزش تلقي مي‌کنيم و به آن‌ها دستمزد برابري مي‌دهيم. ما تعداد يکساني از آن‌ها داريم. اين تصميم را خيلي زود گرفتيم. در واقع اد کاتمول اين تصميم را گرفت. تا ابد اين کار را انجام خواهيم داد. اين يکي از ارزش‌هاي اصلی پيکسار است.”

اين تصميمات بود که موفقيت آينده‌ي شرکت را استحکام بخشيد. وقتي ديسني جابز را با زمان‌بندي عرضه‌ي اولين فيلم در تعطيلات تابستاني 1995 غافل‌گير کرد، تيم او آماده‌ بود و يک فيلم کوتاه هم با نام “داستان اسباب‌بازي” را توليد کرده بود. خود جابز ـ که حالا مسلح به يک قرارداد بازنگري شده براي توليد سه فيلم براي ديسني بود ـ هم آماده بود: 10 روز بعد از افتتاحيه‌ي استثنايي “داستان اسباب‌بازي” سهام پکيسار در بازار سهام عرضه شد و ارزشي نزديک به 100 ميليون دلار يافت.

پس از آن به‌نظر مي‌رسيد شرکت دست‌ش را روي “کليد با سرعت به جلو” (fast-forward button) گذاشته است. و پيکسار يکي از معدود چيزهايي بود که جابز در دوران باقي‌مانده‌ي عمرش از آن‌ها لذت مي‌برد. حالا زمان دور ريختن مبلمان مستعمل و ساختن يک استودیوي جديد در امري‌ويل کاليفرنيا بود. او اين کار را بيش‌تر از ساخت دفتر مرکزي نکست مزه‌مزه کرد و دست آخر او و تيم‌‌ش از اين کار سود هم بردند. طراحي استوديو عناصر يک محوطه‌ي هاليوودي و يک کارگاه نماي آجري با سبک قديمي را با هم ترکيب کرد. نتيجه براي انيماتورها و برنامه‌نويسان او و البته براي تام هنکس، الن دجنرز، اوون ويلسون و ديگر ستارگاني که از صداپيشگي براي شخصيت‌هاي پيکسار لذت مي‌بردند، عالي بود. آجرهاي سفارشي ساخته شده داراي 12 رنگ مختلف بودند. در زمان بالا بردن ديوارها اگر اين رنگ‌ها به‌اندازه‌ي کافي در ديوار پخش نشده بودند، جابز بناها را مجبور مي‌کرد که ديوار را خراب کنند و از اول بسازند. او هر چقدر که مي‌توانست به محل کارگاه ساختماني سر مي‌زد و مخصوصا شب‌ها زماني که هيچ کس جز مأمورين امنيتي آن دور و اطراف نبود از در و ديوار ساختمان بالا مي‌رفت!

او هم‌چنين محلي را درست کرد که دانشگاه پيکسار براي کارکنان‌ش ناميده مي‌شد. در اين‌ محل مهندسان بااستعداد و هنرمندان باذوق و متخصصان مالي هوشمند او مي‌توانستند کلاس‌هايي را در مورد انواع و اقسام موضوعات بگذرانند تا کار همکاران‌شان را بهتر درک کنند. ‌آن‌جا کلاس‌هايي در مورد هنرهاي تجسمي، رقص، برنامه‌نويسي رايانه، زبان خارجي، درام، رياضي، فن نوشتن خلاقانه و حتي حسابداري برگزار مي‌شد. او يک بار به من گفت: “پيکسار بي‌نظيرترين جاي دنيا براي کار کردن است.”

ادامه دارد …

منبع

,

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.