برچسب: شعر،غزل

  • ره‌گذارِ شبِ انتظار …

    زین راه اگر شب، گذری داشته باشد امید ندارم سحری داشته باشد بازی‌چه‌ی تقدیر نخواهم شد از این پس شاید که به دست‌ش تبری داشته باشد خوش می‌گذرد باد از این دشت کویری خوش باد که از تو خبری داشته باشد … آن‌قدر که من منتظرم، هیچ کسی نیست چشمان به در منتظری داشته باشد […]

  • معامله‌ی دریغ …

    رسیده‌ام به زمانی که فرصت گله نیست نه فرصت گله، حتی مجال حوصله نیست اگرچه این دو، گذرگاه درد و درمان‌اند مرا نیازِ گذشتن، ز هر دو مرحله نیست بهارها نرسیده ز باغ می‌گذرند سخن ز شوق بهار و نسیم و چلچله نیست چه ذهن‌ها که گرفتار طرح مسئله‌اند یکی از این همه درگیر حل […]

  • جنون امید …

    به‌جای این‌که در شب‌های من خورشید بگذارید فقط مرزی میانِ باور و تردید بگذارید اگرچه چشم‌های‌م کور شد مثل صدف، اما به‌جای قطره‌های اشک، مروارید بگذارید همیشه باد در سر دارم و هم‌زاد مجنون‌م به جای باد در «فرهنگِ عاشق» بید بگذارید همین که عشق من شد سکّه‌ی یک پولِ این مردم مرا بر سفره‌های […]