برچسب: غزل

  • نکند ما فقط بهر تماشای جهان آمده‌ایم!؟

    لب این پنجره چندی‌ست به جان آمده‌ایم به تماشاگه بی نام و نشان آمده‌ایم نامه دادیم که شاید برسد دست اجل خودمان زودتر از نامه‌رسان آمده‌ایم ذره‌ای بهره نبردیم از عالم نکند ما فقط بهر تماشای جهان آمده‌ایم! فرصتی پیش نیامد که لبی باز کنیم از غم لال نمردن به زبان آمده‌ایم قدر یک ثانیه […]

  • که یوسف تا ابد در گوشه‌ی زندان نخواهد ماند …

     نفس در تنگنای سینه جاویدان نخواهد ماند که یوسف تا ابد در گوشه‌ی زندان نخواهد ماند چنان در ظلمت شب‌های خود حبس نفس کردیم که غیر از حبسیه از نسل ما دیوان نخواهد ماند مگر پیکی به بوی پیرهن یاری دهد ما را و گر نه از بلا آثاری از کنعان نخواهد ماند «اگر غم […]

  • آغاز شو، تمام ابد پیش روی توست …

    بیدار شو که راز جهان را نزیستی با عشق، گوشه‌های نهان را نزیستی فرصت کم است و هم‌سفر رودخانه شو ای قطره‌ای که شور روان را نزیستی هر بامداد تازگی از راه می‌رسد در کهنگی خزیدی و «آن» را نزیستی ز یاد برده روح تو عهد قدیم را آفاق آیه‌های جوان را نزیستی در پرده […]

  • داغ هنوز تازه‌ی ما کویرْدلان …

    ما را به حال خود بگذارید و بگذرید از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید اکنون که پا به روی دل ما گذاشتید پس دست بر دلم مگذارید و بگذرید تا داغ ما کویرْدلان تازه‌تر شود چون ابری از سراب ببارید و بگذرید پنهان در آستین شما برق خنجر است دستی از آستین به درآرید و […]

  • قصه‌ی آبشارِ بردبارِ بی‌تاب …

    دارم تظاهر می‌کنم که: بردبارم هرچند تاب روزگارم را ندارم شاید لجاجت با خودم باشد، غمی نیست من هم یکی از جرم‌های روزگارم من هم به‌مصداق «بنی‌آدم…» ـ ببخشید… گاهی خودم را از شمایان می‌شمارم حس می‌کنم وقتی که غمگین‌اید، باید با ابر شعرم بغض‌هاتان را ببارم حتا خودم وقتی که از خود خسته هستم، […]

  • ترنم سکوت …

    دیشب که تا گرداب راندم، ساحل‌م گم بود وز ورطه تا ورطه تلاطم در تلاطم بود چون صبح برگشتم به ساحل، عشق را دیدم کز سنگ و صخره با لطافت در تجسم بود اکنون که پیرم هیچ حتی در جوانی نیز آیینه‌ی دیدار من خشت سر خُم بود از کفر و ایمان، هیچ یک چیزی […]

  • خروش خاموش

    چو در مقامِ پذیرش، خوش است خاموشی به بویِ واقعه، زینهار تا که نخروشی چه می‌تنی؟ که همه شرحِ ماجرا این، است دمی خروش و سپس تا همیشه خاموشی!  *** به خاک ریشه مکن، چون درخت ـ حتّی سرو ـ نسیم باش که خوش باد، خانه بر دوشی … *** هدف چو رفتن از این‌جاست، […]

  • همه‌ی طول سفر، یک چمدان بستن بود …

    گرچه چون موج، مرا شوق زخود رستنْ بود موج موج دل من، تشنه‌ی پیوستن بود یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود خواستم از تو به غیر از تو نخواهم؛ اما خواستن‌ها همه موقوف توانستن بود کاش از روز ازل هیچ نمی‌دانستم که هبوط […]

  • جانِ دل‌گرفته …

    مگو که شعله در این سینه در نمی‌گیرد دل‌م گرفته از این بیش‌تر نمی‌گیرد به درد بی‌خبری، جانِ خسته درگیر است کسی از آن سوی دل‌ها خبر نمی‌گیرد مگو برای گرفتن، بهانه دیگر نیست دل‌ت برای شهیدان، مگر نمی‌گیرد!؟ هزار بادیه را عشق شعله زد؛ اما در این دل، این دل وامانده در نمی‌گیرد … […]

  • یک سینه سخن دارم، این بار که می‌آیم!

    در دست گلی دارم، این بار که می‌آیم کان را به تو بسپارم، این بار که می‌آیم در بسته نخواهد ماند، بگذار کلیدش را در دست تو بسپارم! این بار که می‌آیم! هم هرکس و هم هرچیز، جز عشق تو پالوده است از صفحه‌ی پندارم، این بار که می‌آیم خواهی اگرم سنجی! می سنج که […]